راه…
نه اولش پیداست، نه آخرش.
مثل نخ باریکی که از مشت خدا رها شده،
و باد، برده باشدش.
هر پیچ، بویی دارد؛
گاهی بوی نان تازه،
گاهی بوی خاک خیس
سالهاست فهمیدهام مقصدی در کار نیست،
فقط جاهایی که میشود نشست،
به صدای رود گوش داد
و دید که چگونه ماه، خودش را در آب تکهتکه میکند.
گاهی باید رها کنی
پارو را، قایق را
و دل بسپاری به جریان.
اما یک چیز را رها نکن:
آن پرسش را رها نکن؛
«آیا این رود، جایی به دریا میرسد؟»
زندگی، شاید همین باشد…




4 دیدگاه
عزیزدلممم خیلی قشنگههه😍😍🤩🤩
ممنوننن ❤️❤️😘😘
این مطالب دلنوشته خودتون هست؟
بله گاهی دست به قلم میشم 🙏