انسان ها از دیدگاهی که من دارم (شاید) به دو دسته اصلی تقسیم میشوند.
- انسان ابتر
- انسان برتر
انسان ابتر کسی است که گمان میکند به حقیقت رسیده است. مهم نیست این «حقیقت» در چه زمینهای باشد—علمی، دینی، فلسفی، یا حتی شخصی. بهمحض اینکه فرد خود را صاحب حقیقت بداند، ذهنش بهطور طبیعی در برابر دیدگاههای متفاوت گارد میگیرد. او دیگر نمیشنود تا بفهمد، بلکه میشنود تا پاسخ دهد یا دفاع کند.
چنین انسانی وقتی با نظری مخالف مواجه میشود، آن را تهدید تلقی میکند. چون در ذهن خود به مقصد رسیده، هر مسیر دیگری یا اشتباه است یا خطرناک. انسان ابتر درگیر حفظ تملک بر دانستههای خود است، حتی اگر ناخودآگاه.
در مقابل، انسان برتر جویای حقیقت است، نه مالک آن. او میداند که فهم، یک فرآیند پویاست نه نقطهی پایان. برتر بودن، در این معنا، نه بهمعنای بهتر بودن از دیگران، بلکه بهمعنای بالاتر رفتن از تعصب و تملک است.
انسان برتر اهل ستیز نیست. اگر چیزی را نمیپذیرد، آن را انکار نمیکند؛ بررسی میکند. اگر چیزی را نمیفهمد، با آن نمیجنگد؛ کنجکاو میشود. عشق، منطق، و مدارا ابزارهای اصلی او برای عبور از چالشها هستند.
نشانهی بارز انسان برتر، آرامش درونی اوست. نه بهخاطر نبود درد، بلکه بهخاطر نگاهی که به درد دارد. او رنج را نمیپروراند، بلکه آن را میفهمد و از آن عبور میکند. در دل طوفان هم، ریشه در خاک دارد.
انسان برتر از جهان طلبکار نیست، چون خود را وارث مطلق هیچ چیز نمیداند. بیشتر تلاش میکند موسیقی خود را در جهان بنوازد تا آنکه جهان را به ساز خود برقصاند.
من شخصاً سعی میکنم انسان برتر باشم. نه بهخاطر ادعای روشنفکری یا برتری، بلکه چون فهمیدهام ابتر ماندن، یعنی ایستادن؛ و برتر شدن، یعنی رفتن، جستوجو کردن، و فروتن ماندن در برابر ناشناختهها.



